مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني... مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
از وقتی پا به عرصه گیتی گذاشتم به من اموختند که به دیگران محبت ورزم دوستی کنم زندگی را دوست داشته باشم و به اینده امید داشته باشم اما وقتی که پا به شب سیاه و تاریک عشق نهادم دیدم محبت به معشوق سر انجامش کینه و دوستی با او سرانجامش دوری است دوست داشتن زندگی اغاز برگی برای ارام و ارزوهایت و امید به اینده اغازی و انتظاری برای رسیدن به التیام درد عشق است .شاید برای انسان وقتی دچار دردی می شود وقتی تمام درها رو بر روی خود بسته می بیند وقتی هیچ کس به او یاری نمی دهد تازه می فهمد در این دنیا میان سراب پر از درد و غم و تنهایی است انگاه است که مرگ را از کنار معبو خویش بودن سهل تر می داند وقتی که غم سرا پای وجودش را با چنگالهای اتشین می فشارد وقتی که دردهای درون سینه اش را در من نهفته می کند وقتی که خود را غریب وبی کس و تنها در کنج ویرانه ی دنیا می بیند وقتی که غریبی و غربت اشک در چشمانت حلقه می زند انگاه است که ارامشگاه تابوت مرگ را به جای بستر پر محبت زندگی خویش می طلبم شاید ندانی که در دل مجروح و خونین از عشق تو چه می گزرد شاید ندانی که از دوریت چه بر دل زخم خوردی من می گزرد و اشک چگونه از هجران تو می لرزدو بر گونه های من جاری می شود شاید ندانی که از تنهایی چگونه بر خود می نالم و چگونه انتظار می کشم شاید بدانی انسان وقتی غمی مبحوس بر سینه دارد یعنی دلش می خواهد درد دلش را برای کسی بازگو کند که مرحمی بر قلب زخم خورده و سوخته ودل نیمه سوخته ام باشد و خلاصه کسی که برایم یک همراه باشد ام تو نبودی.........
هنگامی که نگاهم به نگاهت عاشقانه پیوست دلم ویرانه ای را در راه عشقت باختم و وجود دلسردم در گرمی بالهایت از سرما هیا هویی یافت برای اولین بار دستانم در میان دستانت از لرزش عشق نجات یافت دوست داشتم از پیوند دستانت جدا نمیشد تا پناه اخرینم تو باشی و در عرش با لبهای سپیدت به خوابی شیرین فرو روم دستان مهربانت نوازشگر قلب تنهایم باشد بارها قبل از این قصه های عاشق و معشوقی را شنیده بودم که عاشق بی وجود معشوق لحظه ای نمی توان زیست من ان عاشق واقعی بودم که نگاهت زیبایی از شعر را به همراه داشت و با تو پیمان بستم که با وجود مهربانت هرگز دل به دیگری نمی بندم هرگزززززززززز؟
تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی .با او اهسته می رفتی سرو پا غرق او بودی نگاهت کردم بر من چه بیگانه نظر کردی شکستی عهد دیرین را گنه کردی گناهت را نمی بخشم همین بود ان خدایی را که می گفتی همین بود ان وفایی را که می گفتی تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیر کردی .چه شبها رو چه بیهوده به یاد تو سحر کردم چه گلها که بیهوده به پای تو هدر کردم گنه کردی .گناهت را نمی بخشم
برو چشمان من با تو دگر حرفی نمی گوید .دلم در سخن لبخندت دگر چیزی نمی جوید برو یارم خداحافظ که تو بیهوده دل بستی .برو اخر چرا از جام چشمان تری هستی دل ما را چه غارت شد نگاهت را چه عادت شد خدامان خوب می داند که دیدارت زیارت شد برو دیگر تو رو هرگز نمی خواهم و در تاریکی شبها تو دی گر نیستی من هم تو را از یاد خواهم برد ببین عشقت برایت مرد برو که اب مد دریا این کینه را از دلم نمی شوید برو چشمان من دگر با تو حر فی نمی گوید
+نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت2:21توسط مریم |
|
+نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت20:12توسط مریم |
|