تبليغاتX
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني...

مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني...

مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني... مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت17:42توسط مریم | |

دوست داشتن را نه به آن معنای کلیشه ای که گاه در فیلمها دیده ای،به

مفهوم واقعی آن شناختم و باعث این شناخت تو هستی...

معنای دوست داشتن درک کردن در همه زمینه هاست!!!

و من به این درک رسیدم پس دوستت دارم...

درکت می کنم وقتی بی تفاوت از کنارم میگذری!

درکت می کنم وقتی با دیگری مینشینی!

درکت می کنم وقتی دیگری را می گزینی!!!

دوستت دارم پس همه را درک می کنم ، و بی گلایه از تمام این ادراک

فقط برایت آرزوی خوشبختی میکنم...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت4:44توسط مریم | |

هیچ گاه باور نکن که نبودنت را باور کنم

هیچ گاه باور نکن که به نبودنت عادت کنم

شاید به اجبار زمانه نبودنت را تحمل کنم اما اینکه نباشی را نه!!!

تو آنچنان در جانم رخنه کردی که با من یکی شدی...

پس نمی توانی نباشی.

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت4:36توسط مریم | |

بزرگترین اشتباهم این بود که فکر می کردم برای منی!!

زیادی وابسته ات شدم

اشتباهم این بود که واقعیت را میدیدم و چشمانم را می بستم...

اشتباهم این بود که دستانت را در دست دیگری میدیدم و گرمایش را من حس میکردم!!!

اشتباهم این بود که تو را در ذهنم جور دیگری ساختم و با آن زندگی کردم...

نمی دانم چرا اینهمه اشتباه را سالها تکرار کردم

با اینکه می دانستم اشتباه است عاشقت شوم، ولی شدم

با آنکه می دانستم اشتباه است دوستت داشته باشم،  ولی داشتم..

و حال پس از گذر سالها ، بااینکه در قلبم نیستی اما...

سایه وجودت بر جانم جاریست

عاشقت بودن و دوستت داشتن برایم نیازی شده هیچ گاه بر طرف نمی شود...

من نمی توانم عاشقت نباشم

نمی توانم دوستت نداشته باشم ...

 آخر چه کنم با این دل بی قرار؟؟؟؟ 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت4:33توسط مریم | |

فلاني...؟ مي داني...؟ مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت4:28توسط مریم | |

+نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت4:35توسط مریم | |

داستان زندگي من وتو......

يکي بود يکي نبود ، اوني که بود تو بودي اوني که نبود من بودم .


يکي داشت يکي نداشت ، اوني که داشت تو بودي اوني که جز تو
کسي رو نداشت من بود .


يکي خواست يکي نخواست ، اوني که خواست تو بودي اوني که
بي تو بودن رو نخواست من بودم .


يکي آورد يکي نياورد ، اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به
هيچکس ايمان نياورد من بودم .


يکي برد يکي باخت ، اوني که برد تو بودي اوني که دل به تو
باخت من بودم .


يکي رفت يکي موند ، اوني که رفت تو بودي اوني که بي تو تنها
موند من بودم .


يکي ساخت يکي سوخت ، اوني که ساخت تو بودي اوني که توي
غم تو سوخت من بودم .


و در آخر يکي زندگي رو وداع گفت و يکي زندگيش شد غم انگيز

 
اوني که زندگي رو وداع گفت تو بودي و اوني که بدون تو زندگيش


غم انگيز شد و توي خودش گريه کرد و مرد من بودم

+نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت4:20توسط مریم | |

تقدیم به چشمهای در راه مانده و دلهایی که آنها را شکستند تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکسته شد در تمام لحظه های بی کسی هیچ کس تنهاییم را حس نکرد باد وحشی برکه ی طوفانی ام را حس نکرد هيچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانی ام را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من ماًنوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد او که سامان غزل هایم از اوست بی سرو سامانی ام را یک نظر باور نکرد

+نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت4:19توسط مریم | |

واسه لحظه خدا حافظیمون گفتی خوشبختی مو از خدا می خوای بتو خندیدم و گفتم که برو بی تو خوشبختی رو حتی نمی خوام عکس ها و نامه هامو با سنگدلی دادی دستم و دلم صد پاره شد رفتی و نفهمیدی که بعد تو دل بیچاره من آواره شد تازه فهمیدم که قهر و آشتی هات واسه رفتنت فقط بهونه بود تو دلت جای دیگه پرسه میزد کار من گریه های شبونه بود دیگه التماس و خواهش چشام واسه برگشتن تو بی فایده ست یه روزی چشمای من حرمتی داشت اما حالا دلتم عاشق چشمای دیگست شاعر : م . بخشایش

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت0:28توسط مریم | |

هزاران غم دراين سينه تمسخروار مي خندند به ريش من كه مدت هاست بدون لحظه اي وقفه ز ناچاري با همه غمهام مي سازم چه سازم چارهء اين درد ها اين همه بي هم زبانيها نه دارويي ، نه تسكيني همه درد است دلم در گير و دار عشق خونريزيست سرم سودايي زلف پريشانيست دو چشمم مات چشمانيست ، سخت افسونگر و دستانم به اميد بيان قلب بي تابم قلم در دست ، اسير شعر غم گشته ستون هاي نحيف و خستهء جسمم ندارد تاب ره پويي چه مي گويم؟ كدامين راه؟ مگر مانده رهي كز سر تشبيه آن به كوره راهي از اميد نپيمودم مگر مانده دراين عالم راه و بي راهي كه با خسته تني مقهور ظلم اين زمين نپيمودم مگر كفشي برايم مانده كه در راه رسيدن تا وجود خويش نفرسودم نمي داني كه در پيمودنت اي راه پر چاله چه ها ديدم تو نشنيدي صداي پچ پچ آن رهگذر را كه با ديگر كسي مي گفت ببين بيچاره را ديوانهء عشقي شده هم پايهء رويا نمي داند ره و بي راه نمي فهمد كه آسايش چه طعم دلبري دارد نمي داند كه عشق و دوستي برپايهء پول است نمي داند... هزاران مردم صد دل تمسخروار مي خندند به ريش من كه مدتهاست بدون وقفه مي ميرم

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت0:18توسط مریم | |

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان ،گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را بوجود آورده بود.
هر روز بزگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیا هان آن بود.
تا اینکه یک روز به سفر رفت. در بازگشت او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا سر جایش خشکش زد .
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود کرد و از او پرسید،که چه اتفاقی افتاده است
درخت به او پاسخ داد: "من به درخت سیب نگاه می کردم وبا خود م گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه به نزد درخت سیب رفت ،اما او نیز خشک شده بود ... پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد:"با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن ،به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کردو با ابن فکر شروع به خشک شدن کردم."
از آنجایی که بوته ی گل سرخ نیز خشک شده بود ، وقتی که علت را پرسید،او چنین پاسخ داد:"من حسرت درخت افرا را خوردم ،چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم . پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم . همین که این فکر به ذهنم خطور کرد ،شروع به خشک شدن کردم."


پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:"ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم ،چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز بر خوردار نبودم ، اما به محض اینکه این افکار به ذهنم خطور کرد ، با خودم گفتم :"اگر پادشاه که اینقدر ثروتمند ،قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است،می خواست چیز دیگری جای من پرورش دهد ،حتما این کار را می کرد . بنا براین می خواسته است که من وجود داشته باشم . "بنابر این از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیبا ترین موجود باشم."

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت0:4توسط مریم | |

خيلي وقت كه تو رفتي

من ازت خبر ندارم

دل من هوات و كرده

اما هيچ راهي ندارم

خيلي وقت كه تو رفتي

اسمون وغم گرفته

دل شيشه ايم و انگار

بد جوري ماتم گرفته

گاهي وقتا با خيالت

لحظه هامو ميكنم سر

قصه ي كهنه ي عشقو

ديگه دارم مي شم از بر

بي خيال حرف مردم

اگه باز ميگن ديوونست

زنده موندن با خيالت

راه و رسم اين ديوونست

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت23:56توسط مریم | |

 

انسان موجودي فوق العاده است .انسان با استعداد هاي منحصر به فرد تولد يافته است.هر كسي از توامنديهايي برخوردار است كه فرد ديگري از آن برخوردار نيست. احتمال اين كه دو نفر مثل هم باشند يك به 50ميليارد است و اين هرگز اتفاق نمي افتد.

هر كسي در وجود خود از چنان توانمندي اي برخوردار است كه مي تواند به همه  خواسته هاي خود برسد .ما براي موفقيت در زمينه هاي خاصي برنامه ريزي شده ايم و اگر بدانيم كه براي چه كاري طراحي شده ايم ميتوانيم در تمام مدت عمر به موفقيت برسيم .

به اميد مو فقيت هر ايراني

+نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت22:48توسط مریم | |