تبليغاتX
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني... - 2roghe

مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني...

مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني... مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

می گفت عا شقم

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم

او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد

از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو

گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد

گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش

گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است

گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است

گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود

عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای

گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی

گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی

گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن

گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است

گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است

گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است

گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام

گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان

نمی يابد . مگر به مرگ

آهی سردی کشید

دیگه هیچی نگفت

سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت1:5توسط مریم | |